المحقق السبزواري

275

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

آنكه صفرا به سبب حرارتى كه دارد خون را لطيف سازد تا به آسانى در رگهاى باريك شعرى داخل تواند شد و آنچه از صفرا از حدّ حاجت خون زياد باشد از خون صاف شود و از راه گردن مراره ، كه به كبد متّصل است و داخل است در تجويف آن ، به مراره آيد ، جهت ضرورتى و منفعتى . ضرورت آنكه خون از فضول پاك شود [ 69 آ ] و صاف گردد تا صلاحيّت تغذيهء اعضا به‌هم رساند ، و ضرورت ديگر آنكه تغذيهء مراره به آن شود . و منفعت يكى آنكه از راهى كه از مراره به امعا هست قدرى از صفرا كه از قدر حاجت مراره زياد باشد ، به امعا درآيد تا امعا را از سفل و بلغم لزج بشويد و پاك گرداند ، و ديگر آنكه امعا را لذعى « 1 » كند و عضل مقعد را لذعى كند كه تقاضايى كه در طبع به‌هم رسد و احساسى به حاجت شود كه آدمى به قضاى حاجت برخيزد و لهذا در مجرايى كه منحدر است از مراره به امعا هرگاه سده‌اى « 2 » به‌هم رسد ، قولنج عارض شود . و امّا ، سودايى كه با خون متولّد شود منقسم به دو قسم شود : قسمى از آن با خون رود و قسمى از آن متوجّه طحال شود ؛ و قسمى كه با خون رود باعث بر آن ضرورتى باشد و منفعتى ، ضرورت آنكه مخلوط شود با خون در تغذيهء اعضايى كه در مزاج آن قدرى از سودا لازم باشد ، مانند استخوانها . و ضرورت ديگر آنكه خون را مشتدّ و قوى سازد و قسمى كه از آن به طحال آيد ، و آن قدرى باشد كه خون از آن مستغنى باشد ، از راه گردن طحال كه به كبد ممتدّ است و در تجويف آن داخل [ شود ] باعث بر آن ضرورتى باشد و منفعتى . امّا ضرورت ، يكى به حسب تمام بدن و آن ، آن است كه خون از فضول پاك شود و به حسب عضو معيّن آنكه غذاى طحال گردد . و امّا منفعت ، آن است كه قدرى از سودا كه طحال از آن مستغنى باشد از آن دوشيده شود و به فم معده آيد جهت دو فايده : يكى

--> ( 1 ) . لذع در لغت به معنى سوزانيدن و سوزش دادن است ، و در پزشكى قديم كيفيتى را مىگفتند بسيار نافذ و لطيف كه من حيث المجموع مانند الم و درد واحدى نمايد . پس لذع همان كار كند كه از فرط حرارت مقتضى نفوذ و لطف انجام گيرد ، و شيئى را كه اين كيفيت در او احداث مىشود لذع و لاذع نامند . نك : معين ، فرهنگ فارسى ، ج 3 ، ذيل واژهء لذع . ( 2 ) . منعى كه در مجراى غذا واقع شود تا فضول عبور نتواند كرد .